تبليغاتX
به نام حضرت عشق


به نام حضرت عشق

كاش ميشد ظلمت عشقم رو با تو معنا كنم ولى افسوس

سلام بچه ها بعد چند وقت اومدم حوصله هم نداشتم ولی یکی از کارام که با میثم خدابخش خوندم

 

رو براتون گذاشتم حال کردین دانلود کنین مرسی

 

 

                          TaNaBe DaaR 

بیت

 

فیت

 

تکست                           ۰۹۳۵۴۴۷۱۸۹۸ مرتضی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:22 توسط مرتضي| |

دوست داشتم با تو حرف بزنم.

از تجاربم، فهمیده بودم که شب ها بیشتر حرف می زنی.

آرامش شب بود یا خلوت بودن سرت؟ نمی دانم.

شاید هیچکدام.

باید کاملا احساس راحتی می کردی تا

کلامی بر زبان می آوردی.

شخصیتت برایم جذاب بود و گفتگویمان جالب.

خیلی دوست داشتم با تو حرف بزنم.

خیلی دوست دارم با تو حرف بزنم.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:43 توسط مرتضي| |

من نمیدونم چطور شد       من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشماش   پر بارون و خواهش

عاشقونه منو برده       تا ته حس نوازش


گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راحت بشینه

برای دل من واسه جسم خستم

منیکه غرورو تو چشمات شکستم


سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تو رو خاست

یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خستم

منی که غرورو تو چشمات شکستم

باسه من که بر عکس کاره زمونه

یکی نست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راحت بشینه


امشب هم حال ندارم دلم گرفته هم خوشحالم:نارحتم چون یاد قدیما افتادم .

خوشحالم چون تا ۲ هفته دیگه ۴ تار کار میدم بیرون هر وقت تموم شد حتما واسه دانلود میزارم .

ممنون از همتون که همیشه منو خوشحال میکنین و میاین جام بای

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:16 توسط مرتضي| |

سلام عزیران مرسی که به من سر زدین برای حمایت از ما اگه قابل

بدونین

به قسمت سمت راست پایین وبلاگ نگاه کنین.واقعا عالیه طراحی وبلاگ

بصورت

کاملا پیشرفته و رایگان رایگاااااااان که خیلی امکانات دیگه هم خیلی

داره.حتما کلیک کنین و استفاده کنین واز دست ندین.

خیلی ممنون دوستای گلم.که با رفتن به اونجا از ما حمایت کردین

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:48 توسط مرتضي| |

عشق 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگــر غصه باريد از مـاه و سال *** به ياد گذشته صبورم هنوز

شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شيشه دارم بلورم هنوز

ســفر چاره دردهايم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز

سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز

پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از ياد و شوق و مرورم هنوز

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:3 توسط مرتضي| |

لسلام.روزمادررسید.روزی که هیچ وقت نمیشه فراموشش کرد.

این عید رو به همه مادرا تبریک میگم.مخصوصا

اونایی که بچه هاشون رو از دست دادن

 به هر دلیلی و منتظر

دوباره مادرشدنن

این حرفم موضوعی داره که حوصله گفتنش رو ندارم.

 


همیشه عاشق کسی بودم که بتونم محبتش رو حس کنم

هیچکس به دادم نرسید کسایی هم که خواستن

محبت کنن بهم خیانت کردن و من رو بازی

دادن

خودش میدونه کیه و مطلب رو حتما خونده کسی که از

امید به زندگی با من حرف میزد منم خیلی دوستش داشتم

ولی همون که امید وارم کرد خودش کاری کرد که باعث

شد دیگه واقعا خسته بشم از زندگی کسی که میگفت

براش اهمیت دارم حتی حاضر نشد به حرفم گوش بده.

تازه به مادر عشقش هم تبریک گفته تو وبلاگش که خیلی

داره عذابم مید

لعنت به این زندگی و هر چی نامرده تو دنیا.

مطمئن باش دل ساده یک سید رو شکستن برا رسیدن

به هدفت"هدفت و عشقت رو یک روز نابود میکنه

طول نمیکشه که از عشقت سیر بشه و تو به حرفام برسی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:15 توسط مرتضي| |

 

سلام.امروز فقط برای تشکر از یک نفر اومدم که زندگی منو دوباره زنده

 کرده.کسی که به من امید داد تا دوباره زندگیمو از سر بگیرم بعد از این که

 ناامید بودم نسبت به همه چیز و همه کس.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:49 توسط مرتضي| |

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:23 توسط مرتضي| |

 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
میخوام  یه بار ببینمت  سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه  چشمای سرخ ببینمت
گل و پرپر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای مهتاب
پاییزه غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
 گل من دنیای من بود
گلمو ازم  گرفتی تک و تنهام زیر بارون
حال که نیستی کنارم
میزارم سر به بیابون
هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر میدونی  مثل بارون میبارم  
پاییزه غریب و بی رحم اون همه  برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
...
 گل من دنیای من بود

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:2 توسط مرتضي| |


 

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد

                                                          یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

      یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

                                                           یا او به شاه راه طریقت نظر نکرد

       گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم     

                                                  چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:49 توسط مرتضي| |

 

 دوستت دارم

 

اما نمي توانم بيانش کنم

 

تو مثل سرابي

 

يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي . تشنگي را رفع نمي کني

 

وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود  از ديدنت سيرنميشوم

 

دوستت دارم

 

توهما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار

 

و مرا به سرخي خون دل شقايق

 

اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين دل فقط مال توست

 

فقط دوستم بدار و ترکم نکن

 

روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است

 

دوستت دارم

 

تو هماني که مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم

 

و آنقدر تنها بگريم که تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد

 

اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي دل من از آن

 

تو

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:42 توسط مرتضي| |

 

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:18 توسط مرتضي| |

دلم برایت تنگ شده ،

به اندازه ی تمام قفس های قفل

که هر روز خاطرات آخرین مرغ عشق را مرور می کنند ،

و به اندازه ی تمام استکان های یخ کرده ی چای

که نه مثل قهوه تلخ اند و

نه مثل من سرد ،

و به اندازه ی تمام تخت های خالی

که حتی به قدِ من هم جا ندارند .

دلم برایت تنگ شده ،

نه به آن اندازه که قفس ها را دور بیاندازم

و با استکانی چای تلخ

ـ در حسرت یک خواب ـ به تخت خیره شوم و

در سکوت اشک هایم را به نخ بکشم ...

" دلتنگی ها کم نیست "

نه ، مدت هاست دلم را به دوره گردی نابینا فروخته ام ...

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:55 توسط مرتضي| |

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط مرتضي| |

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه کسي رو فراموش کرد
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:48 توسط مرتضي| |

شب بود ، شمع بود ، من بودم و غم ... شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم.

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:39 توسط مرتضي| |

در آخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توآن را
از من مي ربودي بر لبت
زينت بست
و به آرامي از من  فاصله
گرفتي ومن بي هيچ كلامي
خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه  نحيف لحظه

آسمان بهاري يعني ابر

، باران ، رعد وبرق طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:29 توسط مرتضي| |

 

بي تو دلــم گرفتــــه با من نمانـــده حالي

با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي

وقتي كه سهــــم من شد يك انتظار كهنه

چشــــمم دگر ندارد اشــــكي به آن زلالي

عمــري سوال كـــــردم تنهـــــايي خودم را

همــــــواره شـد جوابم آه و سكوت و لالي

حـــــالا كـــــــــه دور دورم از پرتو نگـــــاهت

در قلــــب من دوباره جايت شده چه خالي

آه اي مســــافر من ســــهم من از وجـودت

يك بغض كهــنه گشـــته باشكلكي خيالي

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط مرتضي| |

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:6 توسط مرتضي| |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم

 ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم

 ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:3 توسط مرتضي| |

عشق یعنی دیده بردر دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:51 توسط مرتضي| |

 


ای عشق مدد کن

که به سامان برسیم

 چون مرز تشنه ای به باران برسیم

                                    یا من برسم به یارویا یار به من   یا هر دوبمیریم و به پایان برسیم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 توسط مرتضي| |


Design By : Night Skin